پارت صد و بیست :

همه درست شبیه خودم هیجان زده بودنشان حتی از پشت تلفن هم معلوم بود. آشپزخانه را جمع و جور کردم و رادمهر که از حمام بیرون آمد لباس هایش را پوشید و کمکم کرد تا من هم لباس هایم را بپوشم. حاضر شدنمان بیست دقیقه هم بیشتر طول نکشید. مقابل در که ایستادم شال گردنم را دور گردنم مرتب کرد و بوسه ایی بر گونه ام گذاشت _ تا حالا مامان به این خوشگلی ندیده بودم! شانس آوردم تو این چند ماه کسی تو رو ندزدیده!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Shiva

    1

    بی صبرانه منتظرم فندق خانوم به دنیا بیاد

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلی زود میاد🥰

    ۴ ماه پیش
  • ندا

    2

    قربونش برمممممممممم من دلش میخواد زودتر اتاق فندق خانوم و بچینه😭😍

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ارههههههه😍

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب

    2

    روزی که این رمان و شروع کردم حتی فکرشم نمیکردم اینقدر عاشق همه چیزش بشم🥲 الان حس میکنم بچه خودم میخواد به دنیا بیاد😭

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای قربونت🥲♥️

    ۴ ماه پیش
  • صدرا

    2

    چقدر جفتی حواسشون به هم هست🥲 انگار حتی ذهن هم و میخونن

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقااااا

    ۴ ماه پیش
  • شقایق

    2

    اوخوداااااااااا بلاخره اسم عشق من و چی میخوان بذارن اومدن واسش لباس بخرن😍😍😍😍😍

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    یکی دو پارت دیگه میفهمید🥰

    ۴ ماه پیش
  • میم

    2

    یه اصطلاح داریم ما میگه،از پشت برنو با هم حرف می زنن،حالا حکایت رادمهرو هادی بود،کی وقت کردن اینقدر صمیمی بشن 😮😮😮🙏🏻

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    از زمانی که رادمهر اون اتفاق براش افتاد و هادی فهمید رادمهر واقعا حاضره به خاطر شیدا هر کاری بکنه🥲

    ۴ ماه پیش
  • اهو

    2

    فقط ۸ پارت تا اتمام رمان🥲❤️ 🩹 چه غمی از این بالاتر🥲🥲🥲🥲🥲 سمانه جون رمان بعدی و زود میذاری؟!

    ۴ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    وای نگوووووووووو😭😭😭😭😭😭

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دارم پارت ها رو تنظیم‌میکنم امیدوارم بتونم زود بذارم اگر دیر شد ولی ببخشید🥲❤️‍🩹

    ۴ ماه پیش
  • علیرضا

    2

    آخ هادی🥲 قصه ات از کجا به کجا رسید هعی❤️ 🩹 یعنی باریکلا بهت خانوم نویسنده که سرنوشت این بچه رو اینقدر قشنگ نوشتی

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنونم🥲❤️‍🩹🤞🏻

    ۴ ماه پیش
  • هستی

    3

    فقط اونجایی که گفت کسی جز تو بلد نیست من و بدزده😂👌🏻 عشق منن این دوتا😍

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره دقیقا😁

    ۴ ماه پیش
کپی شد!